
این پست ثابت است . لطفا از بقیه مطالب هم دیدن كنید. 


نترس...
اینجـــا تاریک نیست...اینجـــا جاییست رویایی مخصوص تو...
اینجا...
پشیمان نمیشوی...بدون ترس در آن قدم بُگذار...
فقط کمی ترک دارد...
اینجـــا قلب من است !


![]()
طبقه بندی:
عاشقانه ها،
بیان نامرادی هاست اینهایی كه من گویم
همان بهتر به هر جمعی رسم كمتر سخن گویم
شب و روزم به سوز و ساز عمر بی امان طی شد
گهی از ساختن نالم،گهی از سوختن گویم
خدا را مهلتی ای باغبان تا زین قفس گاهی
برون آرم سر و حالی به مرغان چمن گویم
مرا در بیستون بر خاك بسپارید تا شب ها
غم بی همزبانی را برای كوهكن گویم
بگویم عاشقم،بی همدمم،دیوانه ام، مستم
نمیدانم كدامین حال و درد خویشتن گویم
از آن گمگشته من هم نشانی آور ای قاصد
كه چون یعقوب نابینا سخن با پیرهن گویم
تو می آیی به بالینم ولی آندم كه در خاكم
خوشامد گویمت اما، در آغوش كفن گویم
"رحیم معینی کرمانشاهی"

طبقه بندی:
عاشقانه ها،
مطالب مورد علاقه ی من،
خیال میكردم اگر احساس باشد،وجدان باشد،دنیا زیبا میشود.
به خیالم تمام قانونهای هستی و تمام راههای ادامه زندگی وابسته به درون آدمی ست نه ظاهر و این جسم فانی.
خیال كردم میتوانم به مدد روحِ مالامال از احساس و وجدان و معرفت در این دنیا زندگی كنم.
اما فهمیدم دنیا روح و احساس و ذاتِ درست نمیخواهد..
دنیا رباتهایی میخواهد كه فقط كار كنند.
حیوانهایی میخواهد كه صرفا از روی غریزه و با ذاتی پیش رو هوس ، بتوانند نسل را ادامه دهند.
فرزندانی میخواهند كه جای رباتهای از كار افتاده را پر كنند.
و در آخر وقتی توانایی رباتها به فنا رفت همچون حیوانِ نیمه جانی در این جنگل رها می كنند تا یا جان بدهد یا جانش را بگیرند.
این را منی نوشته ام كه ٢٢سال از عمرم را غرق در احساس بودم و آرزویم رسیدن به بهترین درجه از روح و كمال بود.
یكی از لذتهای زندگی ام نوشتن و نقاشی بود.
شكل قلب را بارها كنار كاغذهای چرك نویسم تمرین كردم تا روزی بتوانم آن را به بهترین حالت ممكن برای یك نفر ترسیم كنم .
اما در میان یك مشت ربات كه
برای دیدن، چشم سر
و برای زندگی ، ثروت
و برای بقای خود هوس را انتخاب میكنند، دیگر این حرفهای من میشود فُكاهی برای آنها.
و حالا شناختم قانون بشریت را یا واضحتر بگویم بعد از ٢٢سال یاد گرفتم قانون های جنگل را.
میروم تا زندگی كنم برای ثروت ،
ثروت جمع كنم برای تظاهر به خوشبختی،
در این بین وجدان را راحت میگذارم تا به خواب ابدی رود
و عشق را كلمه ی احمقانه ی این دنیا میخوانم.
این دنیای سراسر مجازی هم پر شده از لافهای عاشقی.
این دنیای كاذب را هم میگذارم برای آنانی كه به امید درك انسانیت و عشق مجازی در این جا پرسه میزنند و آنانی كه در اینجا هم به دنبال تحقق همان قانون های جنگلند.
شاید تا فردا
شاید تا همیشه
در میان رباتهای بی روح شما را به روح حق می سپارم .
این صفحه را از بین نمیبرم تا بدانند روزگاری آدمی بود در این بیقوله ..
/بهنـاز/
فروردین٩١

طبقه بندی:
عاشقانه ها،
مطالب مورد علاقه ی من،
یادگار روزهای من (خاطراتم)،
كارت پستال،
متفرقه و جالب،
آن روزها
گنجشک را رنگ میکردند
و جای قناری میفروختند
این روزها
هوس را رنگ میکنند
و جای عشق میفروشند
آن روزها
مال باخته میشدی
و این روزها
دلباخته

طبقه بندی:
عاشقانه ها،
مطالب مورد علاقه ی من،
متفرقه و جالب،
بیا به زندگی بخندیم !
من حلزون خوشبختی را می شناسم که هر روز خانه به دوشی اش را به رخ دنیا می کشد !
بیا کمی آهسته تر برویم . . .

طبقه بندی:
متفرقه و جالب،
آنقدر پیش این و آن از خوبــی هایش گفتم كه
وقتی سراغش را میگیرند
شرم دارم بگویم تنهایــم گذاشت ..

طبقه بندی:
عاشقانه ها،
مطالب مورد علاقه ی من،
یادتـــــان باشد که ..
اعتماد المثنی ندارد
خرابش نکنید ..
گمش نکنید ...
طبقه بندی:
عاشقانه ها،
متفرقه و جالب،

كلیپ در ادامه ی مطلب
ادامه مطلب
طبقه بندی:
یادگار روزهای من (خاطراتم)،
عاشقانه ها،

سال 89 ، همین موقع ها به فكر ساختن وبلاگ و نوشتن حرفهایی كه گفتنش برایم راحت نبود ، افتادم .
وبلاگ ساختم و اسمش رو گذاشتم " خلوتگاه عاشقانه " .
چندماهی گذشت
دیگه خلوتگاه نبود! آشنا و غریبه بهم سر میزدن
دیگه راحت نبودم . نمیتونستم حرفامو بنویسم.
بهمن ماه 89 بود كه كوچ كردم به این وبلاگ . با همون اسم اما یه نشونی دیگه .
اولش تنها بودم اما كم كم اینجا هم از خلوتی در اومد .
شد جایی واسه اونایی كه احساسی دارن و عشقی داشتن و قلبی كه به بود و نبودش شك داشتن
شد خلوتگاهی برای عاشقا كه بیان و چند ساعتی با من و نوشته ها همراه بشن
و به یاد یار رفته و دل شكسته شون لحظه ای اشك در چشم و بغض در گلو ، پرسه ای در اینجا بزنن.
دو سال نوشتم
از شعرهای شعرای بزرگ تا دست نوشته های آدم های معمولی مثل من و شما
از آدمهایی كه قلمشان به مدد دل شكسته شان جوهر داشت.
وبلاگ پر شد
روزهای خوبم با نوشته های خوب و زنده و سرشار از شور زندگی
روزهای بدم با نوشته های غمگین و مردد در باور عشق و خوبی های زندگی
گاهی تلخ نوشتم و ناشكرانه
گاهی لطیف نوشتم و امیدانه
دوسال از روزهای زندگی ام ، روز به روزش را
نه با زبان ِ كام
با زبان ِ دل به تصویر كشیدم .
در این بین روزهایی هرچه درپی نوشته و شعر میرفتم هیچ یك گویای حالم نبود و زبان قلم ناتوان از بیان .
سكوت میكردم .. سكوتی پر از حرفهای ناگفته ای كه شاید هیچ كس نخواند و نشنید.
دو سال آمدم نوشتم
از غم و شادی
از خوبی و بدی
از دل و سنگ
از آدمها
از هرچه بود و حال نیست
از رد پای مانده بر دل
از این و آن
از "من" و "تو"
از "تو" و "او"
از "ما" هایی كه "ما" نشد
از خاطراتی كه خاطره شد
از همه چیز و همه كس ، بجز خودم
من ، بهناز را فراموش كردم . بهناز در بین این همه حرف گم شد ..
و حالا
با همه خوشی و ناخوشی هایش گذشت
بازم شكـــر
میگن یه روز تولده و
یه كیك و
شمع های روش
میگن آرزو كن بعد شمع هارو فوت كن
میگن برآورده میشه
منم آرزو میكنم .. مممم .. آرزوووو ... چقدر سخته !
دلم آرزوی چیزی رو داره كه قبلا داشت و الان نداره
یه دل ِ ساده ، آروم ، شاد ، پرانرژی و سرشار از احساس ، بدون كوچیكترین زخم و غبار و كینه
این آرزو رو برای همه آرزو میكنم .. شاید بجز من بازم كسایی باشن كه این آرزوشون باشه .
و در آخر ممنونم
از همه كسانی كه وقت میذارند و به من سر میزنند
هم كسانی كه لطف میكنن و نظر و پیام میدن
و هم كسانی كه ساكت می آیند و میروند.

دلتون شاد
تنتون سالم
لباتون خندون
روزهاتون زیبا و آفتابی
شبهاتون آروم و مهتابی
خدا همراه تك تك لحظه هاتون
بهنــاز

طبقه بندی:
یادگار روزهای من (خاطراتم)،
مبهـوت یڪـ شـِڪـست ، مغلوب یڪـ اتِفاق
مصلوب یڪـ عــِشق ، مفعول یڪـ تاوان
خـُرده هایـَش را باد دارد میبـَرد
و او فقـط خاطراتـَش را مُحڪـم بَغل گـِرفته
بیـا آخرین شاهڪـارت را بیبین
مـُجسمـﮧ اے ساخـتـﮧ اے بـﮧ نـامـ ِ
" مـَــــــن "

طبقه بندی:
عاشقانه ها،
خداوندا پریشانم..
من حتی بر وجودت سخت شک دارم!..
خداوندا تو میدانی چرا ادم خیانت کرد؟..
و یا یعقوب کور و بنده ات در دام ماهی شد؟..
تو میدانی چرا مریم بکارت داد و حامل شد؟!..
نمیدانی..
نشستی بر بلندای نگاه و سخت دستور محالی بر من بیچاره میرانی..
نمیدانی که من اماده کفرم..
شکسته شانه ام من پنجه بر دیوار میکوفم!؟..
بیا بگشای در بگشای ویرانم..خداوندا من حیرانم..دچار شک و تردیدم..من حتی بودنت را سخت میبینم!..
خداوندا..
دران بالا..
تو میبینی دل من را؟ که ویران گشته و کفران دران همچون کند بلوا!...
خداوندا گریزانم..نه ایوبم..نه حتی من سلیمانم!..
حقیرم.. بی صدا..هدهد نه! من مورم..
مرا وا نه ازین تقدیر..که من مردود و بی بودم..
شکسته شانه ام..دستی بده..تا اندراین کونم...
خداوندا..پریشانم...نمیخواهم رود این اندک ایمانم....
بیا بگشای در بگشای ویرانم...
//مهرداد//
طبقه بندی:
متفرقه و جالب،
با تـــو ام . . .
محــــض رضای خـــدا برای یــــکبار هم شـــده
به جـــای چشمـــهایم دلـــم را نشان بـــده
تـــا / بدانــــند /
دیـــوار ِ دلـــم آنقــــدرها هم که فـــکر میــــکنند
کـــوتاه نیــــست
گاهـــی زیـــادی کـــوتاه میــــآیم !!!

طبقه بندی:
عاشقانه ها،
به خودت مگیر شیشه ی پنجره
تمیزت میکنن
که کوه را بی لَکه ببینند
و آسمان را بی چِرک
به خودت مگیر شیشه …
تمیزت میکنند
که دیده نشوی

طبقه بندی:
عاشقانه ها،
تبلیغات 
