تبلیغات
•.¸ღ♥ خلوتـگاه عاشقانه ♥ღ¸.•

•.¸ღ♥ خلوتـگاه عاشقانه ♥ღ¸.•

ܓܨ گمـاטּ مبــر ڪـﮧ فریـاد مـن بـه جـایـے نخـواهـد رسیـد ، همیـن ڪـﮧ خــدا بشنـود کافے سـت ܓܨ

 

 

 

 

 این پست ثابت است . لطفا از بقیه مطالب هم دیدن كنید . 

 

نترس...

اینجـــا تاریک نیست...اینجـــا جاییست رویایی مخصوص تو...

اینجا...

پشیمان نمیشوی...بدون ترس در آن قدم بُگذار...

فقط کمی ترک دارد...

اینجـــا قلب من است !

 

این وبلاگ و تمامی مطالبش متعلق به هیچ كسی نیست

صرفا برای خودم و برای سرگرمی مینویسم

"سوء تفاهم نشه"

هروقت كسی لیاقت و ارزش وقت گذاشتن رو داشت

این وبلاگ رو تقدیمش میكنم.

 


 




نوشته شده در دوشنبه 15 فروردین 1390 ساعت 10:52 ب.ظ توسط بهنـاز (◡‿◡✿) نظرات |


شب های پاییز 
هر چه طولانی تر
دلگیرتر..
نت های باران هم که باشد
محفل دلتنگی و خاطره بازی جور میشود

/ بهنـاز /

نوشته شده در چهارشنبه 14 آبان 1393 ساعت 02:48 ب.ظ توسط بهنـاز (◡‿◡✿) نظرات |

گاهی دلت میخواد با تمام وجود داد بزنی و به عزیزای دلت بگی دوستشون داری

ولی نمیشه

غرورت نمیذاره

نمیتونی

چون یک عمر دوست داشتنشون رو مخفی کردی

چون میدونی اگر به زبون بیاری اینقدر شوکه میشن که شاید سکوت کنن و فقط نگاه و..

و تو انتظار سکوت و نگاه رو نداری

گاهی دوست داری پا روی گذشته ی مسکوت خودت بذاری و به زبون بیاری خیلی از حرفها رو ..خیلی از احساس ها رو ..خیلی از دلتنگی ها رو..

ولی نمی تونی..

این عزیزها قرار نیست همیشه مخاطب خاصی باشه که یک روز هست و شاید روزها نباشه

این عزیزها مامان و بابام هستن .. برادرم هستن .. که تا امروز دوست داشتنشون برام گفتنی نبوده

اما تازگیا حس میکنم داره دیر میشه و شاید یه روزی پشیمون بشم که به زبون نیاوردم حسم رو

وقتی می بینم بابا دیگه توان گذشته رو نداره .. وقتی می بینم مامانم به سختی قدم برمیداره و گاهی دستهاش میلرزه .. وقتی می بینم با برادرم فرسنگ ها فاصله دارم ..

وقتی میبینم و حس میکنم روز به روز داره فرصت های من از دستم میره..

می فهمم دیر شده و شاید یه روزی دیگه فرصت نکنم صورتشون رو ببوسم و بگم که ..چقدر برام عزیزن و دوستشون دارم.

شاید مغرورم و نمیتونم بگم برام قدری عزیز هستن که با غصه هاشون اشک میریزم و با شادی هاشون خدا رو شکر میکنم ولی .. ولی هیچوقت هیچوقت بهشون اینارو نگفتم

لعنت به این غروری که فقط شده اشک لحظه های تنهاییم ..


+ خوش به حالتون .. خوش به حال اونایی که یهو یکیو بغل میکنن و میگن دوستت دارم  بی بهونه ..خوش به حالتون ..عشقتون پایدار

 

بهنـــــاز


نوشته شده در چهارشنبه 23 مهر 1393 ساعت 03:39 ب.ظ توسط بهنـاز (◡‿◡✿) نظرات |

بعد از مدت طولانی که سکوت کنی و نگاه
دیگه نمیتونی سکوتت رو بشکنی
انگار روی لبات قفل بزرگی زده میشه که هر روز جاش محکمتر میشه و اگر قفل هم شکسته بشه بازم لبات بهم دوخته شده ..
نه میخوام بگم غمگینم که موجبات شادی دشمنام فراهم بشه (!!)
نه میتونم بگم شادم چون دروغه
خیلی وقته دلم می شکنه ولی لبام میخنده 
چاره ای نیست به جز اینکه بگم حالم خیلی خوبه
همه باور کردن ، شما هم باور کنین!


+هر روزی که میگذره بیشتر از آدما خسته میشم . چقدر عجیب شدن و هر روز پست تر از دیروز
این روزا چه خبره ؟!!
دیگه کسی برای خوب بودن تلاشی نمیکنه ، همه برای کسب سِمت استادی پست بودن دارن حریف کشی میکنن! آقا یواش یواش..!!

نوشته شده در چهارشنبه 26 شهریور 1393 ساعت 02:44 ق.ظ توسط بهنـاز (◡‿◡✿) نظرات |

سلامی دوباره بعد از ..

یادم نیست ولی میدونم بیشتر از یکسال باید باشه که دستم به نوشتن توی وبلاگ نمیره

گه گاهی به رسم مرور گذشته سر زدم و برای خالی نبودن عریضه چند جمله ای گلایه نامه نوشتم

اما برای من خیلی وقت بود که این وبلاگ به عنوان یه دفتر خاطره ی خاک خورده گوشه ی دنیا رها شده بود.

هرباری که اومدم و دیدم این وبلاگ در عین سوت و کوری ولی میزبان نگاههای زیادی هست، گوشه ی دلم شاد شد

با اینکه توی دنیای واقعیم تنها رفیقم آدم واقعی نبود ، اما یه گوشه ای از این دنیای بزرگ هستن کسانی که حتی به خونه ی خاک گرفته سر میزنن، معرفت دارن و فراموش نمیکنن.. این حسش خیلی قشنگه .. ته دل آدمو گرم میکنه توی سرمای این دنیای آدما

به اصرار و خواست دوستی ، این وبلاگ گردگیری میشه و باز به روز میشه.

خوشحالم واقعا خوشحالم که این وبلاگ رو لایق نگاهتون میدونید.. خیلیا هستن که نظر میذاشتن و میگفتن این وبلاگ همراه لحظه های تنهایی شون بوده .. پای این وبلاگ اشک ریختن .. واقعا راضی به غم کسی نیستم. امیدوارم از این به بعد این وبلاگ همراه لحظه های خوبتون باشه



پس به رسم ادب ..

سلام دوباره  1348011885.gif (119×43)





نوشته شده در دوشنبه 27 مرداد 1393 ساعت 01:11 ق.ظ توسط بهنـاز (◡‿◡✿) نظرات |


یه روزایی چقدر اعتماد داشتم به آدما، که میومدم اینجا حرفامو مینوشتم.. از حالم میگفتم.. اینجا می نوشتم و اشک میریختم..

اما الان اونقدر بی اعتماد شدم به همه حتی به آدمایی که ندیدم و نمیشناسم که دیگه دلم نمی خواد اینجا درد و دل کنم..

خیالم راحت تره اگر فقط برای خودم.. برای دل خودم بنویسم و درد و دل کنم

کاش اونقدر آدم بمونیم که لازم نباشه فاصله هامون از این بیشتر شه... کاش



نوشته شده در دوشنبه 19 خرداد 1393 ساعت 12:16 ق.ظ توسط بهنـاز (◡‿◡✿) نظرات |

سلام

امروز بعد از مدتها به وبلاگم سرزدم ، با اتفاق جالبی روبه رو شدم ..
اینکه دیروز بعد از مدتها سکوت و خاک گرفتن این وبلاگ، رکورد بازدید در مدت عمرش رو زد!


خیلی حس خوبیه وقتی نه از شگردهای تبلیغی استفاده کنی، نه دائم وبلاگ رو با مطالب تکراری و بی محتوا آپ کنی ، ولی بیننده های خودش رو حتی بعد از چندماه داشته باشه

واقعا جای خوشحالی و تشکر ویژه از همه ی همراهان رو داره.. ممنــــــــــــــون





+ دو روز بعد از این پست، رکورد بازدید قبلی هم زده شده !!
با تشکر فراوان

نوشته شده در جمعه 9 خرداد 1393 ساعت 08:34 ب.ظ توسط بهنـاز (◡‿◡✿) نظرات |


سلام بعد از چند ماه سکوت ..

خواستم دیگه حرفی نزنم .. این دوره همه عاشقن و شکست خورده و خـــوبه خـــــــوب

این وسط بدها لابد آدم های خیالی هستن!!

اگر خیلی از دنیا و آدماش و کاراشون ناله کنی .. میشی کینه ای ! چون الان رسم شده حافظه اندازه ماهی باشه و یادشون نباشه چجوری گند زدن به زندگی بقیه آدما!!  

من که کینه ای نیستم اما حافظه ی شبیه ماهی هم ندارم!!!

و از همه جالب تر اینکه هرچی آدما بی وجدان تر.. موفق تر! ایشالا روزبه روز موفق تر هم باشن..!! ( فعلا که با این وضعیت قطعا هم موفق خواهند بود!)

حرف زیاده واسه این جماعت..اما بگذریم ، گفتن بی فایده س

ممنون از دوستانی که هنوز فراموشم نکردن و به این وبلاگ سر میزنن

 


فعلا تا نوشته بعد که نمیدونم کی باشه .. در پناه خدا



نوشته شده در چهارشنبه 18 دی 1392 ساعت 12:52 ق.ظ توسط بهنـاز (◡‿◡✿) نظرات |

 


اون همه احساس و نوشته و اشك و بیتابی ِ دیروز جاشو داده به یه بی تفاوتی و سردیِ امروز

امروز خوبم به مدد سكوت

گرمم به مدد یك فنجان چای

آرومم به مدد بی تفاوتی به عالم و آدم

شاید رمز آرامش و زندگی همین ها باشد ..

 

+ به سادگی من نیشخند بزن .. طلبكارانه با من حرف بزن .. تمام گفته هایت را انكار كن ..

با آن ته مانده وجدانت چطور كنار میای ؟!

~ بهنــاز~



نوشته شده در یکشنبه 21 مهر 1392 ساعت 10:15 ب.ظ توسط بهنـاز (◡‿◡✿) نظرات |


تازگی ها مد شده آدمها شاهزاده ی قلبشون رو روز به روز آپدیت میكنند(!)
كلید قلبشون هرز شده بسكی با كلیدهای مختلف باز شده
صدای ادعای عاشقی و پاكی شون گوش فلك رو كـر كرده..

اما من بازهم از مد افتاده و مثل قدیمی ها فكر میكنم..
خوش به حال همه اونایی كه هر روز آپدیت میشن،،لااقل مثل من مات و حیرون از آدما و كاراشون دهنشون باز نمی مونه..

~ بهنـاز ~










نوشته شده در چهارشنبه 20 شهریور 1392 ساعت 04:39 ب.ظ توسط بهنـاز (◡‿◡✿) نظرات |

 
 


 

سكوت این روزهایم نه از رضایت است و نه نداشتن حرف

وقتی مالامال حرف باشی اما گوش ها همه كر باشند دیگر چه سود از سخن؟!

گیرم كه فریاد بزنم نارضایتیم را

گیرم كه روزها روزها درد دل كنم

وقتی نمیشنوی ..

وقتی نمی خواهی بشنوی

وقتی گوش هایت را میگیری تا نشنوی التماس خستگی هایم را

وقتی چشمهایت را میبندی تا نبینی خورد شدنم را

پس سكوت میكنم و دست زیر چانه هایم گره میكنم و به تماشا می نشینم روزگار آدمیان را.. روزهای زندگی تو را

گاهی سردِ سرد گاهی تلخِ تلخ

گاهی بی تفاوت می نگرم .. گاهی حیران

وگاهی ابری و بارانی ..

.

.

و / تـــو/ .. بی تفاوت .. غرق بازی با عروسكهای تازه از راه رسیده ای..

و من در انتظار روزی كه زمین بچرخد و بازیچه شدنت را نظاره گر باشم.

 

~< این نه نفرین است و نه كینه و نه نفی عاشقی ، این تنها اعتقاد به عدالت خدا و چرخش زمین و هستی ست.

پس وای به حالت .. آن روز چه حالی خواهی داشت ..

 

~بهنــاز~





نوشته شده در سه شنبه 5 شهریور 1392 ساعت 06:41 ب.ظ توسط بهنـاز (◡‿◡✿) نظرات |

 

 


نوشته شده در چهارشنبه 16 مرداد 1392 ساعت 05:16 ب.ظ توسط بهنـاز (◡‿◡✿) نظرات |


یه مدتی هست كه دستم به نوشتن نمیره


نه اینكه حرفی نباشه ،، نــه


حرف برای گفتن و نوشتن زیاده


اما نه قلم توی دستم میچرخه


و نه دلم میخواد كسی بجز خودم از حال دلم خبر داشته باشه


به قول معروف : " اینجا حال همه ی ما خوبست، اما ..شما چطور ؟!







نوشته شده در جمعه 11 مرداد 1392 ساعت 06:32 ب.ظ توسط بهنـاز (◡‿◡✿) نظرات |



( کل صفحات : 117 )    1   2   3   4   5   6   7   ...